تبليغاتX
تیمور و قلیون
  شعر زیبا--> عمیدرضا مشایخی --> 1
                                               

 سوخته

 

دشتهای غم زده،گل های پر پر سوخته

یاس هائی مانده در چشمم برابرسوخته

کوه آغشته است از خشکید های چشمه و

غنچه های در نبردی نابرابر سوخته

دسته دسته یا کریم ازسقف ها آویخته

فوج فوج در برج ها بال کبوتر سوخته

ابر های تیره در جنگل خرابی می کنند

سبز های جنگلم از پای تا سر سوخته

قهر انگار است با ما، هم زمین هم آسمان

کز چمن در باغ تا سرو تناور سوخته

هر طرف رو می کنم مشتی تباهی ریخته

نسل هائی گم شده ،ایمان و باور سوخته

آتشی انگار باریده است بر ما کاینچنین

خیس چون خشک آمده، هم خشک هم تر سوخته

سوخت خواهد کام آتش آوران با آه ها

آه آرد از دلش، آری اگر هر سوخته

من کی ام؟خشکید ه ای بر آسمان دل دوخته

مثل«عمران»زخم خورده مثل «قیصر»سوخته

 

 

                         عمیدرضا مشایخی

|+| چوقیده شده توسط دکتر قلیون در شنبه 1387/04/22  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 دعا کردم
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سر گردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت

 و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد رها كردم
نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي انكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا تا كي براي چه ولي رفتي
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

 و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و بعد از رفتن تو اسمان چشمايش خيس باران بود
ومن ما بين اشك و حسرت و ترديد
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگيمان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزو هايت دعا كردم

|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در پنجشنبه 1387/04/20  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 عاشقی جرم قشنگیست...


   عاشقی جرم قشنگیست


اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم       

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم


                         *...*
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور     

  به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور


                        *...*
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري     

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري


                        *...*    
به همان زل زدن از فاصله دور به هم             

 يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم


                        *...*
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو                  

 به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو


                        *...*
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت        

 به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت


                       *...*
شبحي چند شب است آفت جانم شده است  

 اول اسم کسي ورد زبانم شده است


                       *...*
در من انگار کسي در پي انکار من است         

 يک نفر مثل خودم ، عاشق ديدار من است


                      *...*
يک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگي اش 

 مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش


                      *...*
آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده              

بر سر روح من افتاده و آوار شده


                     *...*
در من انگار کسي در پي انکار من است           

يک نفر مثل خودم ، تشنه ديدار من است


                    *...*
که نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزيش   

مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

      
                    *...*
رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است  

اول اسم کسي ورد زبانم شده است


                   *...*
آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست       

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟


                   *...*
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست             

 پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟


                  *...*
حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش        

عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش

   
                  *...*
آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود           

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


                  *...*
اينک از پشت دل آينه پيدا شده است                 

و تماشاگه اين خيل تماشا شده است


                   *...*
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي                       

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي 



-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


شاعر: دکتر ياسمی

http://www.yasemi. persianblog. ir

|+| چوقیده شده توسط دکتر قلیون در چهارشنبه 1387/04/19  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 
 عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهید عشق آن است که صد دل به یک یار دهید
|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در سه شنبه 1387/03/07  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 

زدست ديده و دل هر دو فرياد


 که هرچه ديده بيند دل کند ياد


بسازم خنجري نيشش ز فولاد


زنم بر ديده تا دل گردد آزاد


|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در سه شنبه 1387/03/07  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 شهریار
در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي
هر كس آزار منِ زار پسنديدولي
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي
تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد
با الها ! كه عزيزي نشود خوار كسي
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي
لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما
نشود يار كسي تا نشود باركسي
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي
شهريارا سرم ن زير پس كاخ ستم
به كه بر سرفتدم ساية ديوار كسي
|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در شنبه 1387/03/04  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 عشق سوخته(درد دل)
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا، بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟

وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟

بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در شنبه 1387/03/04  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:

از اين عشق حذر كن

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فریدون مشیری

|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در جمعه 1387/02/20  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 بیاد ناصر
هوای حوا

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
زنده ها خيلی براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشهء فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
به سرش هوای حوا زد و رفت

|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در جمعه 1387/02/20  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 
                               مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر انند که این مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد انجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان انجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز اغوش دریا بر امد
شبی هم در اغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی اغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در چهارشنبه 1387/02/11  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 

چند بیت شعر پر معنا …

۝ اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني


۝ از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

۝ عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

۝ روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

۝ ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

۝ گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

۝ آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

۝ توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

۝ هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

۝ نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

۝ گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

۝ گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

۝ از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

۝ آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

۝ من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

۝ گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

۝ غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

۝ گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

۝ گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

۝ صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

۝ گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

۝ غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

۝ دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

۝ زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

۝ تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در چهارشنبه 1387/02/11  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 لطف دوستان...
 

این شعر رو یکی از نظر دهندگان محترم به اسم محمدرضا-سایه لبخندتو  برای ما دادند که خالی از لطف دیدم که تو وبلاگ نذارمش...

 

ای روح باران دست من امسال خالی ست
احساس زیبا دیدنم ،در خشکسالی ست
ای روح باران، عقده ها، ناگفته مانده
انگار گفتی: خانه ات در این حوالی ست ؟!
تنها بیا ، یک روز با من مهربان باش !
زیباترین لحظه هایم پارسالی ست
نم نم ، شکوفا کن بهار خاطرم را
احساس من آیینه ی آشفته حالی ست
طوفانی ام مثل سکوت غنچه، اما
آرامش ام، آرامش گل های قالی ست
امروز اگر باغ نگاهم غنچه ریز است
فردای من ، تصویر یک باغ خیالی ست
پر کن فضای خانه ام را با صدایت
ای روح باران ، دفترم ، امسال خالی ست

|+| چوقیده شده توسط دکتر قلیون در شنبه 1387/02/07  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 مهستی
شاید اگر دائم بودی کنارم
یه روز میدیدم که دوست ندارم
می خوام برم که تا ابد بمونم
سخته برای هر دومون میدونم
شاید اگر دائم بودی کنارم
یه روز میدیدم که دوست ندارم
می خوام برم که تا ابد بمونم
سخته برای هر دومون میدونم
فکر نکنی دوری و اینجا نیستی
قلب من اونجاست تو تنها نیستی
خودم میرم عکسام ولی تو قابه
میشنوه حرفو ولی بی جوابه
رفتنه من شاید یه امتحانه
واسه شناخت تو تو این زمونه
غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتایی دور شدنم قشنگه
مراقبه گلدونه اطلسی باش
یه وقتایی منتظره کسی باش
کسی که چشماش یه کمی روشنه
شاید یه قدری هم شبیهه منه
کسی که چشماش کمی روشنه
شاید یه کمی شبیهه منه
شاید اگر دائمم بودی کنارم....

فکر نکنی....
کسی که چشماش ...

|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در جمعه 1387/02/06  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 خانه ویرانه
در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كس جاي در اين خانه ي ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگه داري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت كش ما نيست
آن شمع كه مي سوزد و پروانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد

در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كس جاي در اين خانه ي ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگه داري ديوانه ندارد

تا چند كني قصه ي اسكندر وداراب
تا چند كني قصه ي اسكندر وداراب
ده روزه ي عمر ده روزه ي عمر
اين همه افسانه ندارد

در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كس جاي در اين خانه ي ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگه داري ديوانه ندارد
|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در جمعه 1387/02/06  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 نی
نشنو از نی

من حکایت می کنم وز جدایی ها شکایت میکنم

نی کجا این نکته ها آموخته

نی کجا داند نیستان سوخته

بشنو از من بهترین راوی منم

راست خواهی هم نی و هم نی زنم

نشنو از نی...نی نوای بینواست

بشنو از دل...دل حریم کبریاست

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه دلبر شود

|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در جمعه 1387/02/06  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 ای همیشه خوب( تیمور!!!)
                                       

                                          

اى هميشه خوب

ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى هميشه خوب !
اى هميشه آشنا !
هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !


 

فريدون مشيرى

|+| چوقیده شده توسط دکتر قلیون در پنجشنبه 1387/02/05  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 اصفهان
                                        اصفهان

دلم میخواد به اصفهان برگردم
بازم به اون نصف جهان برگردم
برم اونجا بشینم در کنار زاینده رود
بخونم از ته دل ترانه و شعر و سرود ترانه و شعرو سرود

خودم اینجا دلم اونجا همه راز و نیازم اونجا
ای خدا عشق منو یار منو اون گل نازم اونجا
چکنم با کی بگم عقده دل رو پیش کی خالی کنم
دردمو با چه زبون به اینو اون حالی کنم

اسمون گریه کند بر سر جانانه من
اشک ریزان شده دلدار در ان خانه من
از غم دوری او همدم پیمانه شدم
همچو شبگرد غزل خون سوی میخانه شدم
مست و دیوانه شدم مست و دیوانه شدم
به خدا این دل من پر از غمه تموم دنیا برام جهنمه
هر چه گویم من از این سوز دلم
به خدا بازم کمه بازم کمه

چکنم با کی بگم عقده دل رو پیش کی خالی کنم
دردمو با چه زبون به اینو اون حالی کنم

دلم میخواد به اصفهان برگردم
بازم به اون نصف جهان برگردم

|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در پنجشنبه 1387/02/05  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 شعر امام

لب دوست

 

گـــــرچه از هر دو جهان هيچ نشد حاصل ما      غــــم نباشد، چـــــــو بـــــود مهر تو اندر دل ما

حاصل كونْ و مكان، جمله ز عكس رخ توست     پس همين بس كه همه كوْن و مكانْ حاصل ما

جملـــــــه اسرار نهان است درونِ لب دوست     لب گشا! پـــــــرده بــــــــرانداز ازين مشكل ما

يـــــــــــا بكش يــا برَهان زين قفس تنگ، مرا     يا بــــــــرون ساز ز دل، ايـــــن هــوس باطل ما

لايـــــق طوْف حــــــــــريم تو نبـــــــــوديم اگر     از چــــــه رو پس ز مــــحبت بسرشتى گِل ما؟

امام خمینی

|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در پنجشنبه 1387/02/05  | اگه میخوای نظر بدی یه کام بگیر -->
 غزل

چراغ غزل

گفتى كه من از روز ازل سوخته بودم با داغ چراغ غزل افروخته بودم

آرى من از آن بارقه كوكب چشمت دلسوخته، دلسوخته، دلسوخته بودم

با ياد نگاه تو چراغ سحرى را بر قله خورشيد برافروخته بودم

چون لاله به صحراى جنون با تب عشقت پيراهنى از شعله به تن دوخته بودم

پروانه صفت در سفر سوختن اى شمع از تو غزل سوختن آموخته بودم

بر باد شد از جور تو آن كوه تحمل كه اندر گذر حادثه اندوخته بودم

رفتى و به دنبال تو تا صبح قيامت بر باغ نظر ديده جان دوخته بودم

|+| چوقیده شده توسط تيمور خان در سه شنبه 1387/02/03
 
 
بالا